﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سنجاقکِ خیـس</title>
    <description>morvarid_5ta's description</description>
    <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>خانوم میم</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 21 Apr 2012 22:22:59 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p&gt;حوا نیستم دیگر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیب شدم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/245</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/9313369/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-9313369</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 22:22:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی عادت کنی به تنهایی... خیلی چیزا رو میشه باور کرد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یهو سر می چرخانی و می بینی بیش از بیست روز از سال جدید هم رفته و تو تازه آنقدر توان پیدا کردی که مدتی به اندازه نوشتن یک پست بشینی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بی اغراق سالی که گذشت بدترین سال زندگیم بود... وقتی سال گذشته را شروع می کردم به خواب هم نمی دیدم که چنین سالی پیش رویم باشد... سالی پر از درد... غم... تنهایی... بیماری...بیماری و باز بیماری...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول اسفند که دوباره پایم را گچ گرفتند گفتم خب! این هم آخریش... اما به فاصله کمتر از دو هفته دردهایی چنان وحشتناک به جانم چنگ انداخت که راهی اتاق عملم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شب های بیمارستان که نمی دانستم از درد پا بنالم یا زخم جراحی و یا از تنهایی... خودم را گذاشتم وسط و بی محابا محاکمه کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم سالی را چراغ روشن درد کشیدم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم که تنهایی خوب است...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم اگر خیلی زودتر از این ها تنهایی را باور و عادت کرده بودم کمتر زجر می کشیدم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم آدمی که بپذیرد تنهاست... باور هایش به همان اندازه تغییر خواهد کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سخت نمی گیرد... با همه که هیچ خود بی پناهش را رها می کند و دست از بازخواست بر می دارد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدمی که باور کند تنهاست بی توقع می شود...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما زخم ها... نمی دانم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر گاه به زخم ها فکر می کنم می گویم کاش مثل زخم جراحی ام که دارد بسته می شود و شاید بعد ها پس از بهبودی فقط اسکاری باقی ماند... همه زخم ها بسته می شدند و فقط اسکاری نمایان می ماند و الخ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال نود تمام شد... و نود و یک هم می گذرد... با سرعت بیشتر از نود حتی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با تمام درد و ضعفی که هنوز در جسمم چرخ می زند اما سهم این روزهای من آرامش است...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میم یاغی را برده اند انگار...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میم این روزها آرام و تسلیم است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میم می خواهد این سال را چراغ خاموش سر کند و به تمام سال های چراغ روشنش قاه قاه بخندد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/243</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/9245200/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-9245200</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 22:19:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیست و هشت!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک وقت هم&amp;nbsp;است که می بینی داری می نویسی... می نویسی تا یادت نرود... می نویسی تا وقتی موبایل خاموش و تلفن از پریز کشیده ات را یادت رفت فراموش نکنی که روز و شبی را در بیست و هشتمین سالگرد زندگیت گذراندی که از شنیدن هر شادباشی عقت می گرفت... و نخواستی که بشنوی که مبارک است که هستی! که می دانستی نیست...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;هیچ چیز نیست... سکوت است و ندیدن...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;دیگر در بیداری هم چشمانم را می بندم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/241</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/8729119/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-8729119</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Jan 2012 18:41:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خواستن، توانستن است؟</title>
      <description>&lt;p&gt;هر نه&amp;zwnj;ای از نخواستن نیست!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/239</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/8608808/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-8608808</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Dec 2011 10:09:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p&gt;پتو پیچ از سرمای درون نشسته&amp;zwnj;ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالَ&amp;zwnj;م خوب نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که لابد هیچ&amp;zwnj;گاه خوب نبوده&amp;zwnj; است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالَ&amp;zwnj;م خوب نیست و خوبی&amp;zwnj;اش آن است که اهمیتی هم ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پتو را از نیمه بی حس بدنم کنار می&amp;zwnj;زنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدن؟! هه!... توده&amp;zwnj;ای سرد و دردناک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه رفیقم... و نه رفیق دارم؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه دل دارم و نه دل&amp;zwnj;دار ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;روم دور...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالَ&amp;zwnj;م خوب نیست و همین خوب نبودن امید برنگشتن می&amp;zwnj;دهدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالَ&amp;zwnj;م خوب نیست و این خوب است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/238</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/8469872/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-8469872</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Dec 2011 21:13:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خواب‌‌‌، آزادی‌ست!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می&amp;zwnj;گویند: امروز روز &amp;laquo;نفی خشونت علیه زنان&amp;raquo;&amp;zwnj; بود... نیشخندی تحویل می&amp;zwnj;دهیم و می&amp;zwnj;خوابیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/8415657/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-8415657</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 16:58:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حصار</title>
      <description>&lt;p&gt;سومین شب از کابوس&amp;zwnj;های سریالی با سردرد و گیجی را گذراندم... بازگشت به کابوس&amp;zwnj;های یک سال قبل... کابوس&amp;zwnj;هایی از هم&amp;zwnj;آغوشی زن و مردی که می&amp;zwnj;شناسم&amp;zwnj;شان و بعد از یک سال شب&amp;zwnj;های بی کابوس، فکر می&amp;zwnj;کردم که دیگر سراغم نمی&amp;zwnj;آید... اما غافل از این که درد که بیاید،می&amp;zwnj;ماند، لنگر نیانداخته می&amp;zwnj;ماند، می&amp;zwnj;سوزاند، بدون حتی ذره&amp;zwnj;ای خاکستر...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;با صدای زنگ تلفن بعد از مدت کمی خواب بعد کابوس بیدار می&amp;zwnj;شوم... صدای غمگین و بغض&amp;zwnj;آلود زنی خواب&amp;zwnj;آلودگی را از سرم می&amp;zwnj;پراند... زنی که نزدیک دو سال از آخرین تماسم با اومی&amp;zwnj;گذرد... و برایم از همسرش می&amp;zwnj;گوید که با دیگری&amp;zwnj;ست و.... گریه امانش نمی&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;ذهنم شده است تکه&amp;zwnj;های پازلی هزار تکه... خیره مانده&amp;zwnj;ام به آن&amp;zwnj;سوهای دور... هوا سوز دارد یا من سردم است؟! ... و این هوا که فرسایش دارد انگار...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;سیگاری می&amp;zwnj;گیرانم... به خطوط دود خیره می&amp;zwnj;شوم... انگار که دارم خطوط و حصارهای خودم را نظاره می&amp;zwnj;کنم...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;نیاز به حصاری محکم دارم که دیگر پیدایم نشود... که دیگر بس کنم... که دیگر دنبال چیزی نباشم و گم شوم در خرج کردن خودم برای بدهکار نبودن...&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;به شب چهارم نزدیک می&amp;zwnj;شوم و از فکر کابوس&amp;zwnj;های دوباره بر خود می&amp;zwnj;لرزم ... .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/8028585/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-8028585</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Sep 2011 14:00:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره‌ نمی‌شوی... بیشتری!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دلم می&amp;zwnj;خواست که این&amp;zwnj;طور آرام بگیری... باید با این کار تو کنار بیایم &amp;laquo;مادری&amp;raquo;... اما دلتنگ&amp;zwnj;ت شده&amp;zwnj;ام... دلم می&amp;zwnj;سوزد که چرا وقتی از پشت شیشه برای&amp;zwnj;م بوسه می&amp;zwnj;فرستادی، به هر ضرب و زوری که می&amp;zwnj;شد، نیامدم داخل آی&amp;zwnj;سی&amp;zwnj;یو تا سیر دلم ببوسم&amp;zwnj;ت... چه ساده... هرگز فکر نمی&amp;zwnj;کردم دیگر نتوانم در زنده بودن&amp;zwnj;ت ببوسم&amp;zwnj;ت!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تو را با تمام خاطرات دوران کودکی من خاک کردند و فاتحه خواندند... هنوز چیزی از فکر مرگ خودم دور نشده بودم که با رفتن تو تمام کودکی&amp;zwnj;م مرد... رفت... دور شد... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;وقتی &amp;laquo;بابایی&amp;raquo; رفت هفت&amp;zwnj;ساله بودم... اولین تجربه&amp;zwnj;ی مرگ&amp;zwnj;... مرگ برای&amp;zwnj;م چانه انداختن و بعد بی&amp;zwnj;حرکت شدن مردی بود که بی&amp;zwnj;دریغ و خالصانه عشقش را خرج روزهای کودکی&amp;zwnj;م می&amp;zwnj;کرد... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در فاصله&amp;zwnj;ی بیست و اندی بعد از رفتن بابایی، با واژه&amp;zwnj;ی مرگ بارها دست و پنجه نرم کردم تا رسیدم به تو... آخرین بازمانده&amp;zwnj;ی من از نوستالژی&amp;zwnj;های کودکی&amp;zwnj;م ... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;رفتن تو برای من مصادف شد با اولین تجربه&amp;zwnj;ی استحمام کسی که دیگر جان در بدنش نبود، اما عمری با جان و دل استحمام&amp;zwnj;م کرده بود و باید سنگ تمام می&amp;zwnj;گذاشتم تا به خوبی آماده&amp;zwnj;ی رفتن شوی ... در گوش&amp;zwnj;ت نجوا کردم که مادر من این&amp;zwnj;جام... و تویی را می&amp;zwnj;دیدم که با آسودگی&amp;zwnj;ای که در تمام طول این سال&amp;zwnj;ها از تو سراغ نداشتم، چشم بسته بودی و می&amp;zwnj;خواستی که بروی... تو آخرین بازی را هم خوب بازی کردی و به بهترین شکل ممکن رفتی... دیگر باورم شده که رفته&amp;zwnj;ای و آرام گرفته&amp;zwnj;ای... .&lt;br /&gt;دل گرفته و خاطره&amp;zwnj;هات مال من؛ آرام بخواب، گل ناآرام&amp;nbsp;من.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;علی حاتمی راست می&amp;zwnj;گفت&amp;zwnj;؛ مادرا هر موقع که بمیرن زوده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/7915738/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-7915738</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Sep 2011 11:38:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلتنگی، سهم تو نیست</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;پدرت را دوست داشتم بسیار... دوست خوبی بود و برایش دوست بدی نبودم لااقل! از همان اول&amp;zwnj;ش هم شرط&amp;zwnj;&amp;zwnj;مان&amp;zwnj; دوستی بود و مهم&amp;zwnj;ش هم همان ... سختی زیادی را ماه&amp;zwnj;ها سپری کردم ... اما امشب وقتی دست حلقه&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ات را به دور گردنش دیدم، تمام خستگی&amp;zwnj;هام شد اشک و لبخند... برای تویی که پدرت را داری و منی که باید می&amp;zwnj;رفتم تا اتفاقات خوب بیافتد... بارها و بارها به شرایط لعنت می&amp;zwnj;فرستادم و به تو فکر می&amp;zwnj;کردم... می&amp;zwnj;دانی ما آدم&amp;zwnj;بزرگ&amp;zwnj;ها شب&amp;zwnj;های زیادی را با فکر و خیال به صبح می&amp;zwnj;رسانیم... با غم نداشته&amp;zwnj;ها... خواسته&amp;zwnj;ها و نشده&amp;zwnj;ها... گاهی قهرمان داستانی می&amp;zwnj;شویم که می&amp;zwnj;دانیم عاقبت&amp;zwnj;ش تیر خلاص از جانب خودمان است نه &amp;laquo;آدم بده&amp;raquo;&amp;zwnj;ی داستان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;خواستم برایت بنویسم و نمی&amp;zwnj;دانم روزی می&amp;zwnj;رسد که بخوانی&amp;zwnj;ش یا نه... اما مکلف بودم به نوشتن... به گفتن از دوستی... به محبت... به عکسی که شب&amp;zwnj;م را ساخت... این که من برای دختری می&amp;zwnj;نویسم که سه نفری بیرون می&amp;zwnj;رود... پارک و تفریح نمی&amp;zwnj;خواهد و پدرش را در خانه می&amp;zwnj;خواهد... شاید اگر من زندگی دو&amp;nbsp;نفری را تجربه نمی&amp;zwnj;کردم، امشب از سه نفره شدن تو این&amp;zwnj;قدر خوشحال نمی&amp;zwnj;شدم دخترک... .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;خواستم باز بنویسم و دیدم همین سه نفره بودن&amp;zwnj;تان همه&amp;zwnj;ی ماجراست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;به پدرت...به دوستی&amp;zwnj;ش... افتخار کن؛ همان&amp;zwnj;طور که من به احترام&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;ایستم و به عشق پدری&amp;zwnj;ش ادای احترام می&amp;zwnj;کنم... .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;می&amp;zwnj;دانی همه&amp;zwnj;ی دردهای ما و جامعه&amp;zwnj;مان از جایگاه&amp;zwnj;های اجتماعی&amp;zwnj;مان شروع می&amp;zwnj;شود... برای&amp;zwnj;ت آرزو می&amp;zwnj;کنم گام&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ت به سوی زن شدن&amp;zwnj; را چنان برداری که دردی درمان شود... دلی شاد شود... و باقی&amp;zwnj;ش خیلی مهم نیست...&amp;nbsp; و مگر خوب زندگی کردن غیر از این&amp;zwnj;هاست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/7862268/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-7862268</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Sep 2011 21:12:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رفتن، رسیدن است؟</title>
      <description>&lt;p&gt;باید رفت؛ حتی با ترس! وقتی مطمئن از ماندن نیستی، رفتن یقین است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>خانوم میم</author>
      <comments>http://morvarid_5ta.persianblog.ir/comments/2679/7476495/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2679.post-7476495</guid>
      <pubDate>Tue, 09 Aug 2011 13:16:24 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
